حدود چهل سال پیش وسیله ارتباطات خیلی کم به ، تلفن همه جا نِداشت ، جاده ها اغلُب خاکی ، سرویس حمل و نقل کم پیدا به ،
عوِضش وقتی بیخبر میامِی چِر و مارتی پیش ، خانیتان قدُم وامِشتی ، یک دنیا شور و شوق و اشک شادیا تُماشا کِردی ، برق نُقاه چِرِت (پدرت) از بین چشمان نافذش یک دفعه تُمام بدِنتاتا گرم کرد ، وقتی بغِلش کِردی و بوی بابا بهت خورد ، حالِت سرجاش میامه و خستگی راه اِز تنِت خارج به .
هنوز چند دقیقه دَنِکِشیه(نگذشته) و تاز ه مارِت(مادر) و وَچا را خُجیر نَدییِی(ندیدی)
چرِت گوئِه بابا جان بَرو عموهاتی سِلام . بنازُم به این فرهنگ ایرانیها ،
بنازُم به این ادُب و رمز ماندگاری وطن ایران ،
که احترام به گَت تِرها(بزرگ ترها) و خاندان و اقوام و هم ولایِتی ها خونشانی دِله دَره .
بابا راست گوئه ، مُنیج( من هم ) دلُم برای عمو ها ، گَت نه نه اُم ، دایی علی اکبر ، دوستانُم ، سید حسین هِمسایگانُم ، مشهدی گل بابا ، آقا سید محمد ، خالِی رقیه و.... همیشان ، برای کوچه مَله ، تنگ بِگِته .
راست بیُم یک راست شیُم عمو حاج اسحاقی خانه . دو تا درا پی در پی واج کنُم ، مله ای دِله بُم ، ویشتِر وقت ها عمو بزرگم کناری خوردِی خانه(اطاق کوچک) ، که زُمِستانا اونجه را کرسی وامِشتِن استراحت کنه .
یا الله ، یا الله ،
ای رحیم اِه ، بابا، رحیم بیامی .
بَفِرما ، بفرما ، عموجان وقتی مُنا وینه نیم خیز بو ، دو تا دستهای مهربانِشا مییِره جلو ، با صدای گرمابخش و مردانه اش گوئه :
عمو جان ، عمو جان
بَگِردُمِش ، بگردمش ، ماشاالله ، ماشالله ، بیو بِینُمِت ، دستهای کوچکُم روی شانه های پهن و پر هیبِت عمو قِرار گیره ، احساس پشتگرمی و آرامش دستُم دی ، همیشِکی واری مُنی به پهلوش جا وامکُنه .
خدایا ، این علاقه ، این شور و نشاط ، این سر زندگی ، این فضای گرم فامیلی ، چقدر به روح و روان آدُمها طراوت بخشه . آدُم اصلا احساس تنهایی نَمکنه .
عمو حاج اسحاق همیشِک مُنی مشوق در راه عبور از سختیهای نظامیگری به ، چنان از شمشیر ، جنگ و دلاوری های ایرانیان حرف زِه ، عرق ملی ، عرق میهنی ، عرق وطن دوستی ، مردانگی ، دفاع از ناموس و خاک کشور از دستبرد دشمِن را در آدُم مثل سروده های فردوسی تقویِت کرد .
اوِّلین بار که با خانم و زن چِرُم ، اویی سِلام بَشیُم بِراشان چنان جذاب و گیرا به که مرتُب آن داستان فامیلی رستمیان را جلوی فامیلاشان تعریف کِردِن . عموی حاج رحیم چه آدُم بزرگی اِه ،
قبل اِز اینکه برای مردم ایران فامیل بیگیرِن ، هر طایفه ای را یکجور صدا کِردِن ، اُما را طایفه رستم صدا کِردییِن . توی سنِدهای قدیمی تِر اسم و نام پدر و طایفه را به جای فامیل ذکر کردییِن . وقتی علِتِشا از عموحاج اسحاق سؤال هاکردُم ، چنان قرص تعریف کِرد ، که جای شک و شبهه وانِمِشت ، اینطِری وقتها همین که شروع به صحبِت کرد ، آدُما به اعماق تاریخ برد ، انگاری تِیجه(شما) در صحنه حضور داری و از نزدیک همه چیزا لمس کنی .
اَری گُت رستم ، چهار پسِر داشته ، یک پسرِش بیامی قومس(استان سمنان) اُمِی نتیجه به او رسه ،
یک پسرش شو اصفهان ، یک پسرش زابل و یک پسرش شو مازندران .
جالبه بدانین در همه اینجاها فامیل رستمیان ، رستم نژاد ، رستم زاده و رستمی داریم .